شاید...
تو خوبی و حرف زدن با تو خوب است.چقدر با تو حرف زدن را دوست دارم.اما این رسمش نیست....!
اینکه فقط من حرف بزنم.نمی دانی چقدر دلم میخواست تو هم با من چیزی بگویی.
خدایا!گاهی وقتها یادم می رود که تو هستی و خیال می کنم قرار است همه ی کارها را خودم تنهای تنها انجام بدهم.به همین خاطر وحشت می کنم.می ترسم و توی دلم خالی میشود....
شاید همین وقتهاست که خیلی ناامید میشوم.
نامه های خط خطی-عرفان نظرآهاری
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 18:8 توسط مترجم
|