خداحافظ تمام خاطرات ...
خداحافظ تمام تار و پود یادها من ... خداحافظ تمام هستی و آغاز نیستی ...
بی گمان همه شکسته اند بعد از جدایی ...
باز باید زیست و زندگی کرد ،زندگی که معلوم نیست ما را به کدامین سراب حوادث می کشاند یا چشمه سار خوبی ها و زیبایی ها ... .
دانشگاه خلوت است ،خلوتی وافر از حد تصور ... گویی به خوابی فرورفته که خیال ندارد بیدار شود در حالی که گیاهان و نباتات دارند کم کم یکی یکی پس از دیگری ،زنگ بیدار شدن را به صدا در می آورند ... .
دانشگاه خلوت،خلوت است و من و دوستم و راهروی بین سایت مرکزی و کتاب های چیده شده روی میز ها ... که در حسرت تماشاچی هستند حتی با بلیط مجانی !!.
سایت تعطیل است،سلف به خاطر آخر هفته به مرخصی رفته و کلاس ها خالی از سرنشین و...
این روزها عده ای از دانشجویان ساک به دست به طرف ایستگاه اتوبوس ها می روند و دوستانشان در بردن وسایلشان به آن ها کمک می کنند... بعد خداحافظی چند با یکدیگر ... تعداد دیگری از دانشجویان به ناچار هم که شده باید سقف اتاق و خوابگاهشان را تا آخر هفته ی دیگر تحمل کنند و از خدا بخواهند که تا آن موقع فرو نریزد !!! هر چند که دوست دارند مثل موج های دریا ،به ساحل امن خانه ی خودشان بروند و می گویند آن جا دیگر خبری از ریزش سقف ها نیست و سر شماری هر شب... .
جمعی دیگر مسافر چگونه زندگی کردنن و ...
صدای نابه هنجار و ناخوشایند کولر ها به گوش می خورد... کولر هایی که تنها شاهد و نظاره گر ما دانشجویان است و مگس ها نیز کمی بازی گوشی در می آورند
آری دانشگاه با وجود سر و صدای کولر ها و غر غر اتوبوس ها و ساخت و ساز ها ی طولانی و بی نتیجه به استقبال خواب تابستانی میرود....
و خداحافظ خاطره ها.............

 به امید فردایی بهتر........