چهار سال پیش قرار بود من بیام دانشگاه، لیسانس بگیرم، بعدشم دانشگاه تموم شه و برم.

قرار نبود  مرضیه ی دوران لیسانس بشه هم کلاسی و هم اتاقی و دوست جون جونیم تو ارشد و اونقـــــــدر از بودنش خوشحال باشم  که بفهمم چقدر خوبه که 4 سال با هم بودیم  و خدا رو شکر کنم و...جالب اینکه نمیدونستیم و فکرش رو هم نمیکردیم که قسمته زندگی دو سال آینده ما با هم پیوند بخوره!

قرار نبود صدیقه اتاق کناری  سال اول دانشگاه بشه رفیق شفیق دیگم تو سمنان و با مرضیه سه تایی دائم با هم باشیم و نقشه سمنان رو از بر کنیم... تا اونجایی که اگه یه روز نبینمش دلم اندازه یه دنیا براش تنگ بشه.

قرار نبود فائزه و صدیقه و هانیه بشن دوستایی که سال اول  بیشتر شبا دور هم بودیم و تو حیاط یا اتاق مهمونی داشتیم و دیدنشون تا دو روز خوشحالمون کنه و غربت رو فراموش کنیم. قرار نبود!

قرار نبود اون دختر اصفهونی  که  یکی دو روز دیرتر اومد و روز اولی که سر کلاس دیدمش ناراحتی تو چهرش موج میزد  و اشک ته چشماش... بشه هم اتاقیم و تنها لیلایی که میشناسم و بشه  نصف خاطراتم.

قرار نبود بیام دانشگاه و روز اول تو خوابگاه دختری رو ببینم که  اتفاقا هم شهریم بود و وقتی  وسایلش رو مرتب کرد و خانواده ش خواستن برگردن مشهد مثل ابر بهار اشک می ریخت  و اون دختر "فرزان" از آب دربیاد و بشه نصف دیگه ی خاطراتم.

قرار نبود  زهرا همون دختر ناز و مهربونی که از ترم 3  اومده بود بیرجند و من تازه ترم 4 دیدمش بشه هم اتاقی چند آخرم و بشه دوستی که دلی به وسعت دریا داره و  آدم همیشه میتونه روش حساب کنه و بشه مامان مهربون اتاقمون و دلم براش یه ذره بشه  و بانو بشه خواهرم و دوریشون رو هر روز احساس کنم.

قرار نبود با سیما دختر شیطون اما مهربون  کلاسمون اونقدر دوست بشم که هر وقتی ببینمش از ذوق چنان جیغی بزنم که تا شعاع 500متری همه بشنون و روز خداحافظیمون دلم طاقت خداحافظی باهاشو نداشته باشه و اشک چشامو پر کنه.

 

قرار نبود ،سمیه  همون دختری که ادبیات انگلیسی میخوند ،بشه هم اتاقم و همون دختری که هنوز که هنوزه هر از گاهی با پیاماش خاطراتم مرور میشه و دلم شاد میشه ".

قرار نبود با بچه های ، بیرجندیمون_ فرزانه و  فائزه و نسترن  اونقدر دوست بشیم که وقتی روز آخر اومدن خوابگاه پیشمون واسه خداحافظی بغضمو فرو ببرم تا مبادا گریم بگیره از این همه مهربونی و اونقدر محبتشون تو دلم بشینه . قرار نبود که یه هفته بعد خداحافظیمون بدون هیچ رو دربایستی با فرزان بریم خونه هاشون و کلا تالاپ بشیم! و اونقدر با محبتاشون شرمندم کنن که تا عمر دارم فراموشم نشه و شاید  نتونم جبران کنم!

قرار نبود دیدن فاطمه همون دختر مهربونی که حدودا یک ماه بعد از همه ما اومد دانشگاه و شد یکی از بهترین دوستام اونقدر خوشحالم کنه که هر بار با دیدنش از ذوق بپرم بالا پایین و حالا که ازش دورم، درست وقتی که یادش میکنم بهم زنگ بزنه یا پیام بده .

قرار نبود با طاهره با اون زبون طنزش و صدیقه اون دختری که استرسای همیشگیش کار دستش میداد اونقدر دوست بشم که لحظه ی خداحافظی گریه کنن و من از اینکه 4 سال باهام دوست بودن اونقدر ذوق کنم که اشک تو چشام جمع بشه و واسه اینکه بقیه بچه ها که واسه خداجافظی جمع شدن اشکامو نبینن زودی از در اتاق بزنم بیرون و تو راهرو خوابگاه بزنم زیر گریه....برای همشون... برای ندیدنشون...

قرار نبود دلم تنگ بشه واسه مهمونیای کوچیک یلدا که آقایون برگزار میکردن  و ما احسنت میگفتیم به معرفتشون که تو غریبی هوای هم کلاساشونو داشتن...

قرار نبود با   –آقای فاتحی و بدیع زادگان و تاج بخش  اونقدر همکلاسی بشم که نبودشون سر یه کلاسو قشنگ بفهمم ...

یا حتی حکیم حمیدی پسری که  نهایت سکوت بود و وقتی ترم 4 برگشتم دانشگاه بیرجند دیدم دیگه اثری ازش نیست

 

 

قرار نبود که دلمون واسه هفته آخری که مهسا تو خوابگاه پیشمون موند،و لحظات شیرینی که با بچه ها داشتیم و از خنده دل درد گرفتیم اونقدر تنگ بشه که  تا پاسی از شب خواب به چشمم نیاد.

قرار نبود نازنین، بشه نازی همون دختری که هفته ی  آخر تو خوابگاه با کمترین امکانات برامون 8 تا پیتزا درست کرد که هنوز مزش یادمه و من بهش میگفتم شعبه 2 ببوف در خوابگاه صدف!

قرار نبود "بچه های  ادبیات انگلیسی اتاقای کناری" بشن الهام و نجمه وپریسا و مهسا و... و دوستایی که  وقتی براشون دست تکون بدیم نگهبان بداخلاقه  نگامون کنه.

قرار نبود فاطمه ایزدی که انقدر کم حرف بود... اونقدر دوستم بشه که از دور  هم بشناسمش، حتی از تو اتوبوس یا اون روزی که مشهد خیلی اتفاقی تو یکی از خیابونای شلوغ شهر بین جمعیت دیدمش!

قرار نبود با  وجیهه و راضیه و ریحانه و هاجر ...  انقد دوس بشیم که خدافظی باهاشون برامون  خیلی مُهم باشه.

و قرار نبود هیچ یک از بچه ها بشن دلیل دلتنگیمون واسه کلاس گفت و شنود.

قرار نبود آقای دانش دوست اون پسر خجالتی کلاس ترمای 1 و 2 بشه آقای مصلحی وبلاگمون و هر از گاهی با نظراتش بیاد و دل بچه ها رو شاد کنه...

قرار نبود الهه _ همون دختر بشاش و با نمک کلاس بشه دوستی که تو جشن فارغ التحصیلی برامون شعر بگه و من  هر وقت که یادش بیفتم خنده رو لبام بشینه.

قرار نبود  آقای علیدوست، اونقدر برامون دوست بشه که  بشه مدیر وبلاگمون و کلا بشه عامل ارتباط بچه ها بعد فارغ التحصیلی ....

قرار نبود دلم واسه دور هم جمع شدنا و عکس گرفتنای ترم آخری تنگ بشه.

قرار نبود دلم واسه بچه ها تنگ بشه و بغض تو گلوم بشکنه وقتی به هم میگفتن: حلال کنین.

قرار نبود من دلم واسه همه تنگ بشه...

واسه شکوفه...

واسه زینب...

واسه...

قرار نبود من اندازه ی 10 سال خاطره جمع کنم.

قرار نبود با "دانشگاه بیرجند" اونقد صمیمی بشم که بشه "یونی".

قرار بود 4 سال درس بخونم، لیسانس بگیرم، دانشگاه تموم شه و زودتر از بیرجند برم.

قرار نبود دانشگاه هیچ وقت تموم نشه.

اما انگار تموم نشده... هنوز اون روزا و خاطرات اون روزا زنده ست... زنده ی... زنده