تو صف نون بودم ديدم۲ تا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث ميکردن ..

یه جایی رسید که...
اولى  گفت: برو بابا !
دومى : به من نگو بابا به من بگو عمو !!!!، به من که ميگى بابا من نسبت به تو احساس مسئوليت پيدا ميکنم!!

من:

نانوا:

نون:

 اصلا یه وضی...

**************************

یه روز رفته بودم پشت بوم که آنتن تلویزیون رو تنظیم کنم، با موبایلم شماره خونه رو گرفتم

به مامانم میگم: الو، مامان خوبه؟

مامانم هم میگه : مرسی همه خوبن شما خوبین؟ خانواده خوبن؟
ببخشید بجا نیاوردم. :|

الان دارم دنبال خانواده واقعیم میگردم!!!

*******************