کمی :)
تو صف نون بودم ديدم۲ تا پسر هفت هشت ساله
سر نوبت با هم بحث ميکردن ..
یه جایی رسید که...
اولى گفت: برو بابا !
دومى : به من نگو بابا به من بگو عمو !!!!، به من که ميگى بابا من نسبت به تو
احساس مسئوليت پيدا ميکنم!!
من:![]()
نانوا:![]()
نون:![]()
اصلا یه وضی...
**************************
یه روز رفته بودم پشت بوم که آنتن تلویزیون رو تنظیم کنم، با موبایلم شماره خونه رو گرفتم
به مامانم میگم: الو، مامان خوبه؟
مامانم هم میگه : مرسی همه خوبن شما خوبین؟ خانواده خوبن؟
ببخشید بجا نیاوردم. :|
الان دارم دنبال خانواده واقعیم میگردم!!!![]()
*******************
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۲ ساعت 22:33 توسط مترجم
|